تبليغاتX
خاطرات یک بیمار روانی
گرچه شب تاریک است دل قوی دار سحر نزدیک است
 

چقدر ساده می توان به عشق پاک یک نفر خندید
چه ساده گرمای وجودش را حس کرد و نفهمید
و چقدر آسان می توان فراموش کرد کسی را که می دانی هیچ گاه فراموشت نخواهد کرد
دنیای غریبی است !...
من تورا می پرستم
تو دیگری را
دیگری مرا
و همه ما تنهاییم
من از اینهمه تناقض سرگردانم ...

+ نگاشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 15:31  توسط س×ع× | 

بی مقدمه بگویم من عاشق سرعتم و این سرعت خودش را در همه چیز زندگی ام نشان می دهد !
رانندگی با سرعت را دوست دارم آنهم درست وقتی که همه حواسم پرت خوردن چیپس و دلستر است !
از انتظار های کشدار بدم می آید فقط به خاطر اینکه عجولم و هوادار سرعت !
غذا را نجویده هضم می کنم تا شاید جویدنش سرعتم را در بلعیدن تقلیل نکند ...
من واقعاّ عجولم ....
وقتی حرص توی گلویم تار می تند صبوری را می گذارم کنار و بلند ترین فریاد زندگی ام را سر می دهم !
و تو گرفتار سرعت منی !
همیشه وقتی سرعت زیاد می شود چشمانم را خمار می کنم تا جز وسعت محدودی که منتهی می شود به آخر جاده را نبینم !
ببخش که همیشه در حاشیه جاده ایستاده بودی و ندیدمت ...
من از اینهمه سرعت پشیمانم
دستم را بگیر تا چند قدم پیاده قدم بزنیم ...
من محتاج آرامشم ...

+ نگاشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 23:52  توسط س×ع× | 

در منی و اینهمه ز من جدا
با منی و دیده ات به سوی غیر
بهر من نمانده راه گفتگو
تو نشسته گرم گفتگوی غیر
غرق غم دلم به سینه می طپد
با تو بی قرار و بی تو بی قرار
وای از آن دمی که بی خبر زمن
برکشی تو رخت خویش از این دیار
فروغ فرخزاد

برای من تنها مشاجره ای کافیست تا مقدمه دلسردی عظیمی شود که به همین سادگی قلم را از دستم می گیرد ...
اندک مدتی است که دیگر جمله هایم تمام نمی شود تا شاید بتوان آنها را نوشت !
مانده ام با هزار کلام نا تمام چون کلافی گم توی لحظه های بیهودگی ...
سالهاست ترجمان رفتار های عجیب و غریبت را از برم !
تو از دانستن من می هراسی ! از افکار قریب به واقعیتی که بار ها دست تو خالی ات را باز کرد !
گناه من شاید دانستن مطالبی است که نباید بدانم !
روزمرگی هایی که شاید برای تو معمول باشد و عادتی ترک نشدنی 
آری ! شاید اگر نمی دانستم برای نیم نگاهی هرزه چه له له ها که نمیزنی نگاه سردت را چون خوردن لیوانی آب سرد تحمل می کردم ...
آری به همین سادگی ...
حریفا !  نتوانستم توی هجوم اخبار وحشتناکی باشم که پیرامونت زاییده ای و بنشینم و بی تفاوت سوت بزنم ...
من پشت همه پرده های زندگی ات خرناس می کشم ...
حالا که چرخ این گردونه به دست ما می چرخد بگذار با میل خودم بچرخانم !
سرگیجه نگیری
خیر پیش
 
 

+ نگاشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 22:40  توسط س×ع× | 

در گوش من فسانه دلدادگی مخوان
دیگر زمن ترانه شوریدگی مخواه
عشق من و تو !
این هم حکایتی است
اما در این زمانه که در مانده هر کسی
از بهر نان شب
دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست
شاد و شکفته در شب جشن تولدت
تو بیست شمع خواهی افروخت تابناک
امشب هزار دختر همسال تو ولی
خوابیده اند گرسنه و لخت روی خاک
هوشنگ ابتهاج

باز هم کیک
باز هم شمع
باز هم تو که با لب های غنچه شده برای فوت کردن شمع ها پشت کیک لول می خوری !
و چقدر خوشحالی که یک بهانه دیگر از راه آمده تا یک روز دیگر مهم باشی و در کانون توجه !
من اما همه چیز برایم رنگ دیگری دارد ...
نه خاطره ای خوش و نه شور و شوقی دوباره .
با اینهمه تبریکم را به پیوست لبخندی خشکیده بر لبهایم تقدیم می کنم تا دیگر چیزی نداشته باشم برای گفتن ...
دیگر حتی اشتیاق روزهای جهالت از زندگی ام رخت بر بسته
باور کن من تمام شده ام ! ... 
این که می بینی شروع دوباره من است
راستی داشت یادم می رفت
"تولدت مبارک"
باورم نمی شد هنوز هم مهم باشی
آنهم برای من !
اما دیگر وقت برای عیش تنگ است
مجبورم به خودم قیافه عبوس بگیرم
هرچند نگاهت را به چشمانم دوخته ای اما نمی بینی با چه طنازی دارم بند های پوتینم را پاپیونی گره می زنم
سفری به نا کجا آباد
اخم نکن ....
عنانم در دست خویش نیست به اجبار می روم
اما زود بر می گردم
شاید روزی که برگردم دنیا گلستان باشد
اصلا شاید بر نگشتم
زمانه رنگ دیگری دارد ...

دیریست مهربان [۱]
هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست
هر چیز رنگ آتش و خون دارد این زمان
هنگامه رهایی لب ها و دست هاست
عصیان زندگی است ...

 [۱] نسخه اصلی : دیریست گالیا . شعری از هوشنگ ابتهاج به معشوقه خودش در بحبوحه انقلاب
پی نوشت: این ذهن مشوش دیگر یارای نوشتنم نیست . خط خطی را هم فراموش کرده ام ...

+ نگاشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 21:14  توسط س×ع× |