جدال ...

بگذار سر به سینه ی من تا كه بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی درد مند را
شاید كه بیش از این نپسندی به كار عشق
آزار این رمیده ی سر در كمند را
بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت
اندوه چیست، عشق كدامست، غم كجاست
بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان
عمریست در هوای تو از آشیان جداست
دلتنگم، آنچنان كه اگر بینمت به كام
خواهم كه جاودانه بنالم به دامنت
شاید كه جاودانه بمانی كنار من
ای نازنین كه هیچ وفا نیست با منت
بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب
بیمار خنده های توام ، بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی ، گرم تر بتاب
فریدون مشیری
توی هر مناقشه ای که سر می گیرد دو طرف مدعی است که هر کدام به زعم خویش پرچم عدل خود را برافراشته و حق را به جانب خویش می بیند...
اما این روز ها که ساعت ها سر هیچ و پوچ استدلال می کنیم خوب می دانم نه تو برای آنچه می خواهی دلیلی در آستین داری و نه من ...
لجبازی کودکانه ای که حالا شمشیر آخته طلب می کند !...
حراج ساعت ها خاطره به یک " دلم میخواهد " است و تمام ...
دستم را گرفته ای و نشانده ای سر دو راهی عشقت
مانده ام با تو قدم بردارم یا بمانم و از آنچه نامش را " ارزش " گذاشته ام دفاع کنم
کاش می آمدی فارغ از همه راه ها به بیراهه برویم
من که هزار بیراهه عشقت را به نیم نگاهی رفتم و برگشتم !
جا نمانی رفیق ...
پی نوشت :
کاش اگر با من توی این راه قدم بر نمی داری به راه خودت هم نروی ...
بیراهه هست ...
+ نوشته شده در جمعه چهارم شهریور ۱۳۹۰ ساعت 16:47 توسط س×ع×
|
سالها گذشت تا عشق رنگ کنونی اش را یافت . با دروغ و فریب آمیخته شد و خیانت چاشنی همیشگی اش شد و من هنوز در کوچه های کهنه این شهر به دنبال عشقی اساطیری ام ...