قلم ...

نون والقلم و ما یسترون
سوگند به قلم و آنچه می نویسد
قلم بیمار من فقط وقتی می نویسد که اگر ننویسد جوهرش سر می رود !
من وقتی می نویسم که دلم پر باشد از گلایه و حالا برای ننوشتن هم بهانه دارم ... دیگر نایی نمانده برای لغزش قلمی شکسته روی کاغذ ... باید نوشته را قاب کرد و گذاشت کنار باغچه ...
با این حال چند روزیست دلهره ای عجیب گاه و بیگاه وادار به نوشتنم می کند ...
نمی دانم این چه حسی است که دارد روحم را ذره ذره می تراشد و تحلیل میبرد !
گویی دارد دنیا تمام می شود .
انگار دارم یک آدم دیگری می شوم ... یک آدم با حرف هایی تازه و سرنوشتی عجیب .
هر بار که از خانه بیرون می روم کورسو امیدی به بازگشت ندارم !
از دوستان دور و نزدیک به خاطره ای دلخوشم و از آنها که هستند به سلامی و علیکی ...
در غم از دست رفته ها مویه می کنم و برای ظلمی که به نوع بشریت رفته ضجه ها و شب ناله ها ...
دیگر نوبت داد است از بیداد زمانه ...
مهربان ٬ قلمت را غلاف کن !
سخن را باید فریاد زد ...
باید کاری کرد ...
باید حرفی زد ...
باید ماندگار شد ...
سالها گذشت تا عشق رنگ کنونی اش را یافت . با دروغ و فریب آمیخته شد و خیانت چاشنی همیشگی اش شد و من هنوز در کوچه های کهنه این شهر به دنبال عشقی اساطیری ام ...