سمند آرزو ...

ما غرقه آبیم وچنین تشنه عجیب است
در خانه خویشیم وغریبیم غریب است
در عین وصالیم وگرفتار فراقیم
ما دور ز یاریم ولی یار قریب است
درمانده دردیم و ولی خرم وشادیم
ما را چه غم از درد چو محبوب طبیب است
این روز ها نوشتن بهانه محکمی می خواهد که از افسرده دلان انتظاری است بس نا به جا
اما امشب شاید سیلی محکم برق چشمانت روی صورتم بهانه روز ها به تعویق انداختن نوشتن را گرفت و همان بغض همیشگی را دامنگیر کرد که تنها دلیل نوشتنم شده ...
حال و روزم عجیب است و نمی دانم این روز ها را چطور باید تفسیر کنم ...
من حالا این روز ها سوار بر اسب آرزو ها تک تک بر مسند رویاهای کودکی ام تکیه می زنم
شاید باورش برای خودم هم سخت باشد امروز همان آدمی شدم که یک روز تنها رویایش را داشتم ، بماند پیرامونم مملو از آدم هایی است که از موفقیت من می هراسند ...
روز ها را به خر کاری و کارهای خرکی شب می کنم و دل خوش کرده ام که انگار مفیدم و دارم کاری شگرف می کنم و گاه که مورد انتقاد شدید قرار می گیرم که هی فلانی یادت هست چند روز است درست نخوردی و آدم وار نخوابیدی بادی به غبغب می اندازم و می گویم : کار جوهره مرد است !
توی همین روز ها که ماه و سال را روی تقویم گم می کنم هنوز روز تولد تو تافته جدا بافته ی تقویم ماست ...
دستم نرفت تبریکی بگویم حتی خشک و خالی ...
حالا شاید وقتش بود با این فراموشی تعمدی حساب تبریک های زورکی گذشته ات را تسویه می کردم
آب سردی بود بر خاکستر خاموش دلم
هرچند عطش عشق اساطیری ام را فرو نمی نشاند اما شاید می توانست خاطره آتش سوزی را از خاطر مکدرم بشوید ...
باز هم آشوبی که عکس تو توی دلم انداخت شد بهانه ...
باورم نمی شود چشم های نافذت حتی پشت آن صفحه های سیاه اینقدر قدرت ویرانگری دارد ...
تو آسوده بخواب که من بیدارم ...
پی نوشت:
به همین سادگی می تواند دلی هری بریزد پایین
سالها گذشت تا عشق رنگ کنونی اش را یافت . با دروغ و فریب آمیخته شد و خیانت چاشنی همیشگی اش شد و من هنوز در کوچه های کهنه این شهر به دنبال عشقی اساطیری ام ...