باز بوی ماه مهر ...

مخوان ای کولی پاییز!
سرود سرد غمگینت
- در این بغض کبود شام-
خروش خستهی آه مرا ماند
به تصویر کبود جنگل سبزم
که میسوزد چنین ناکام نعمت میرزا زاده
تا یادم می آید پاییز را دوست نداشتم
همیشه از پاییز تصویری مات در ذهنم نقش می بندد
تصویر سرهای در گریبان فرو رفته از سرما
تصویر بادهای دیوانه
و تصویر خورشید نیمه جان ...
پاییز فصل مرگ تدریجی طبیعت است و من با هر بار آمدن پاییز دلم می گیرد
با هر سوز سرما عبوس تر می شوم
با پرواز هر برگ روی بال طوفان دلگیر می شوم از ساز ناسازگار طبیعت
پاییز همیشه برایم توام بوده با صدای خش خش قدم زدن روی زردی برگ های خشکیده
با شروع کار و درس و مدرسه ...
و با استیصال برای انتخاب البسه ای نه آنچنان گرم چونان زمستان و نه آنقدر خنک برای تابستان
پاییز همواره عجیب ترین فصل بوده برای من ! و امسال عجیب تر از همیشه ...
پاییز ! فصل شمارش جوجه ها
فصل ریزش برگ ها
فصل خواب های کشدار
از تو بیزارم ...
سالها گذشت تا عشق رنگ کنونی اش را یافت . با دروغ و فریب آمیخته شد و خیانت چاشنی همیشگی اش شد و من هنوز در کوچه های کهنه این شهر به دنبال عشقی اساطیری ام ...